نارسیسیسم وبلاگی
به گمانم ریشه را باید در آنروز درخشان تابستان سال 1371 بجویم که با یک دوست قدیمی رفتیم تماشای فیلم «با گرگها میرقصد» در سینما شهرفرنگ. آنقدر از اکران شدن یک اثر روز سینمای دنیا در ایران ذوقمرگ شده بودم که دو مرتبه دیگر هم رفتم و هر سه بار هم کیفش را بردم و هر سه بار هم وقتی به این صحنه رسیدم، دلم گرفت: سربازان ارتش در غیاب قهرمان (کوین کاستنر) به کلبه اش می ریزند و همه جا را زیر و رو میکنند و دفترچه خاطراتش که آکنده از خاطره و نقش و نگار و احساس و شعر و شور و تنهایی است را می یابند. بعد که سر و کله خودش با لباس سرخپوستان پیدا میشود، میزنند و خونین و مالینش میکنند و بخاطر نداشتن یونیفورم، او را از خودشان نمیدانند. مردکی هم بینشان هست که پستی از قیافه اش میبارد و در صحنه ای که یکی از همقطارانش میان بوته ها به قضای حاجت مشغول است و چیزی برای پاک کردن خودش میخواهد، از صفحات آن دفتر پاره میکند و بعنوان کاغذ توالت به رفیقش میدهد و بعد هم آن مجموعه کلام و نقش و نگار و احساس را در نهر می اندازد.