سلام
راستش امروز کیفم کوک نیست و بهمین دلیل دست از فلسفه بافی و نقل حدیث ناپایداری دنیا و فریبنده بودن افسون مایا برمیدارم و کاری هم به دزدیده شدن مجسمه های مشاهیر فرهنگ و هنر و سیاست در تهران و خیل روزافزون کارگران بیکار شده و وحشت از رکود اقتصادی ندارم. جز اینکه غصه ای بر روح خویش و اعصابت تحمیل کنم فایده دیگری ندارد.
بارسلونا هم به اینترمیلان باخت و حالم را خرابتر کرد. توانستم تکرار نیمه دوم بازی را با کیفیت مزخرف روی اینترنت تماشا کنم و ضد فوتبال مهوع اینترمیلان را دیدم. حکایت قدیمی تکرار شد: کسی که دلپسند بازی کند، لزوماً نمی برد. در این دار دنیا، بیشتر اوقات برندگان کسانی هستند که به یکسری قواعد ریاضی و شدیداً مکانیکی میچسبند و آخرش هم نتیجه میگیرند. حالا نحوه بازی کردنشان چنگی بدل نمیزند که نزند! بلکه میلیونها آدم هم از بردن آنها و باختن حریف جوانمرد و لوطی مسلکشان دل خوشی نداشته باشند ولی دست آخر جام قهرمانی نصیب همان موجودات نچسب و «معمولی» میشود و اسمشان اگر در سینه خلق اله به نیکویی حک نشود، حداقل در کتاب گینس ثبت میشود و عاقبت بخیر میگردند.
یکی دیگر از صحنه های عذاب آور اینست که ببینی یک بانوی پرطراوت خوشتیپ و بلوند و هالیوودی، پروانه وار گرد یکی از این آدم جدیدها که قسم خورده اند آوانگارد بودنشان را با چاکهایی مهندسی شده در نواحی مشخصی از شلوار جینشان نشان دهند و از گوش و ابرو و بینی شان هم زلم زیمبوهای متعددی آویزان است، میچرخد و قربان صدقه اش میرود و اینجاست که دود از اماکن مشخصی از اندام تحتانی آدمی بلند شده و یاد پاکبازیها و جانفشانیها و هزار جور جنقولک بازی دیگر که در مسیر پر خطر عشق متحمل گردیده می افتد و … بماند.
در همین حیص و بیص بود که دفتر آسمان هم با بادی سرد و جهنمی ورق خورد و ما که تا پریروز با تی شرت و کاپشن ژیگولی بهاره می چرخیدیم، دیروز چشم گشودیم و برفی دیدیم در حال نزول، به این گندگی!! آنقدر بارید که کفر خود کانادایی های سابقه دار را هم در آورد و بعد از قریب بیست ساعت بارش بی وقفه، ایستاد تا ما امروز با اورکت مربوطه و پیراهن پشمی پی کسب رزقمان برویم و در بازگشت، از شدت گرما همزمان به خوزه مورینیو و قلعه نوعی بابت شکست دادن و شکست خوردن تیمهاشان فحاشی کنیم.
ساعت ده شب است و جماعت مونترالی بابت پیروزی تیمشان در مرحله پلی آف جام استنلی، خیابانها را روی سرشان گذاشته اند. یاد عصر بازی ایران و استرالیا در سال 1376 می افتم و شور و حال مردم که از فقیر و غنی در حال بالانس زدن و شیرینی پخش کردن بودند. قدرت شادی را ببین که این مردم یخ و آدم آهنی مسلک کانادا را هم اینچنین بهم نزدیک میکند. اگر میخواهید اهمیت کار را درک کنید، بدانید که اگر اشتباهاً یک کانادایی را امریکایی خطاب کنید درست انگار فحش ناموسی بهش داده باشید! در این شرایط بود که تیمشان کار بزرگی کرد و تیم اول NHL را در واشینگتن شکست داد. حالا میدانی از چه حرصم میگیرد؟ اینکه اینها در هفت بازی رفت و برگشت، یواش یواش کامل و کاملتر شدند. بین دو قطب «قشنگ» بازی کردن و «منطقی» بودن در نوسان بودند ولی در دو بازی آخر، جایگاهشان را یافتند و با اینکه در لیگ از ته جدولیها بودند، آمریکاییها را در خانه سوسک کردند. از این لجم میگیرد که در اینجا تیمهایی که «دلپسند» بازی میکنند زیاد هم از قافله عقب نمی افتند و آنانی هم که با راهکارهای صرفاً «تکنیکی» برنده میشوند، فاصله زیادی با سایر رقبا ندارند. همه حرفه ای اند و بابت منافع مشترکشان هم که شده، کمتر بریش هم میخندند و همدیگر را ندیده میگیرند.
میدانی؟ دلم خیلی گرفته. صدای بوق اتوموبیلها و شادی مردم، مثل سرب روی دلم سنگینی میکند. دوست داشتم خودم و مردم سرزمینم، حصارمان را بشکنیم. لازم نیست تحول را از مغز استخوان بیاغازیم. کافیست از چند میلیمتر پایین تر از جلدمان شروع کنیم. از مرز تلاقی پوست و گوشت. از آن نقطه ای که درد گرسنگی و تنهایی دیگران را هم به اندازه دردهای خودش میفهمد. آرزو داشتم مرز جدیت جفنگ و اخمو بودنهایمان، زیر پای شادیهای ناب و دسته جمعی خرد شود. دوست داشتم قواره بدرنگ و خاکستری فاصله ها را بشکنیم و رشد کنیم.
باهات که حرف زدم دلم بیشتر گرفت. قرار بود از درد نگویم. نمیشود که نمیشود. اصلاً خداحافظ.
Abji
مه 3, 2010 at 2:05 ق.ظ.
سلام داداش عزيز
همه زندگي ما به مانند بازي رقم مي خورد مهم نتيجه اي كه از اين بازي براي هر كسي اتفاق مي افتد مي باشد . پس چه زيباست كه فقط به برد و باخت توجه نكنيم