RSS

درباره نویسنده

 سنه یکهزار و سیصد و پنجاه و سه در طهران زاده شده و عجالتاً در قید حیاتم.

نوشتن برای من، پاسخ به یک نیاز قدیمیم برای برآوردن هدفیست که هرچه گشتم تعبیری نزدیکتر از عبارات آقای براهنی در کتاب «روزگار دوزخی آقای ایاز» برای آن نیافتم:

«طبیعت یک پایگاه است٬ ولی نمی توان فقط به این پایگاه قانع بود٬ نشستن و تماشا کردن طبیعت به تنهایی کافی نیست؛ من دوست دارم همه چیز را متمرکز شده در فکر و احساسم ببینم و بعد این تمرکز را در کلام به دیگران منتقل کنم.»

«… من چیزی از پدرم به ارث برده ام که بد یا خوب ٬ خمیره اصلی زیستن مرا تشکیل می دهد. من مثل پدرم ٬ به نگاه کردن ٬ دقت کردن و به فکر کردن عادت کرده ام ؛ من نمی توانم فکر نکنم. من برای همه چیز دلیل می خواهم ؛ همینکه فکر به نظرم می رسد ٬ بلافاصله مغزم آن را جلوی چشمم مجسم می کند ؛ من شروع می کنم به دیدن ٬ به بو کردن ٬ به لمس کردن آن فکر ؛ و بعد در کنار آن فکرهای دیگری ظاهر می شود که برایم مثل چشم هایم عزیز هستند ؛ این فکرها که به ناگهان ٬ در نتیجه دقت و تأمل در سطح مغزم ظاهر می شوند ٬ از دست هایم حتی به من نزدیکتر هستند ؛ من جور دیگر نمی توانم باشم. طبیعت فقط ظاهر آن چیزهایی است که من در باطن آنها سیر  می کنم و احتیاج دارم به اینکه ٬ این فکر را با خلق خدا در میان بگذارم ؛ من در تنهایی دارم می پوسم ؛ من به آن چشم های سیری ناپذیر دوستانم احتیاج دارم تا پس از نشستن و اینهمه فکر کردن ٬ فکرهایم را پیش آنها امتحان کنم. فکر می کنم که می توانم چیزی را در ذهن آنها عوض کنم. گوشه ای در این دنیا هست که احتیاج به دستکاری من دارد ؛ این گوشه ٬ گرچه ممکن است در بیرون از ذهن مردم٬  و در طبیعت هم وجود داشته باشد ٬ ولی من می دانم که این گوشه ٬ فعلاْ گوشه ای ذهنی است ؛ حتی می دانم جای این گوشه را در ذهن مردم تعیین کنم ؛ یک کمی بالاتر از گوش٬ سمت چپ مغز ٬در میان آن حجره های در هم پیچ. در اعماق این حجره ها جایی است که احتیاج به دستکاری من دارد. مخاطب من آنجاست ؛ از آنجاست که عوض شدن شروع می شود. من موجود بسیار پیچیده ای هستم ولی با وجود این پیچیدگی٬  گاهی می رسم به یک گوشه شفاف ؛ مثل اینکه مغزم را جلوی آینه نگه داشته ام و دارم نگاهش می کنم؛ در عین حال٬   می خواهم در آن لحظه تماشا ٬ مغزم و آینه را به گروه بیشتری نشان دهم٬  از آنها بخواهم که مغز خود را برهنه تر ببینند ٬ عوض شوند ٬ می دانی ٬ مثل حالا نباشند ٬ یک جور دیگر بشوند ٬ همه باید عوض بشوند ٬ چیزی هست که احتیاج به عوض شدن دارد. روح من از این دگرگونی ساخته شده ٬ خون من به این حس دگرگونی سرسپرده ؛ ازین نظم پوسیده کنونی خسته شده ام٬ می خواهم خودم وهمه چیز این محیط از حالی به حالی دیگر در آییم.»

از صفحات ۲۵۸ و ۲۵۹

 

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.

 
دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.